دل بى دوست، دلى غمگین است

 

زیر سایه درختى نشسته بود و كیسه بزرگش را هم كنارش گذاشته بود. قیافه‌اش آن قدر زشت شده بود كه او را نمى شد شبیه هیچ جانورى تصور كرد.

آن قد كوتاه و بینى پهن چهره‌اش را زشت تر از آنچه بود نشان مى داد و بوى گند بدنش تا چند قدمى به مشام مى رسید. شاید خودش هم نمى دانست آخرین بار كه به حمام رفته بود چه موقع بود. براى همین كثیفى و زشتى هیچ كس او را تحویل نمى گرفت تا چه رسد به این كه با او دوست شوند.

در عین ناباورى از اسب پیاده شد و افسار آن را به دست من داد و به نزد او رفت. سلام علیك كرد و ساعتى در كنارش نشست.

من چند قدم این طرف تر از صورتش حالم به هم مى خورد، اما او در كنارش مشغول صحبت بود، نمى دانم چگونه او را تحمل مى كرد، دست آخر هنگام برخاستن با آن مرد گفت: برادر، اگر چیزى كم و كسر داشتى مبادا تعارف بكنى، من در حد توان برآورده مى‌كنم.

آمد و سوار شد و به حركت ادامه دادیم، گفتم: اى فرزند رسول خدا، چگونه در كنار این مرد زشت منظر نشستى و همچون رفیقى صمیمى از نیازمندى هایش پرسیدى، او به شما نیازمند است، نه شما به او، با این مقام و منزلت نبایستى چنین مى كردى.

آن چیزى كه مرا به این كار وادار كرد سه چیز بود كه در وجود او هست؛ او بنده‌اى از بندگان خداست ، خداوند در كتابش او را برادر ما خوانده ، و در سرزمین پهناور خدا او همسایه ماست؛ علاوه بر آنها مگر ما انسان ها فرزند آدم علیه السلام نیستیم ، مگر پیرو یك دین نمى باشیم ، شاید روزى فراز و نشیب هاى زندگى ما را به او نیازمند كرد... اگر امروز دچار غرور شویم شاید روزگار طورى رقم بخورد كه زمانى در برابرش متواضع شویم و حال مان زار شود.

سرم را پایین انداخته بودم و به گفته هایش فكر مى كردم. مدتى بین من و امام كاظم علیه السلام سكوت برقرار بود. سرانجام امام لبهاى مباركش را باز كرد و سكوت را شكست و این شعر را زمزمه كرد.

با كسى كه محتاج وصال ما نیست رابطه برقرار مى كنیم از ترس آن كه مبادا بدون رفیق بمانیم.


روایت از: اعیان الشیعه ، ج 2، ص 7.

بازنویسی: حیات پاكان، ج ۳ ؛ مهدى محدثى

فیس بوک Facebook فارسی العربی English
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به اداره کل دانش آموختگان جامعة المصطفی العالمیه می باشد