بخشی از کرامات حضرت معصومه سلام الله علیها

 

*** آقاي رضا حدادي يکي از خدمتگزاران حرم مطهر مي گويد : روزي پسر بچه فلجي را به حرم آوردند که چشمش کاملاً مچاله شده بود. يک ساعت در حرم خوابيد. وقت ظهر بود. در بين نماز صداي فرياد بلندي شنيده شد. بعد از نماز معلوم شد صداي همان بچه است که شفا يافته و در ميان صفوف نمازگزاران به دنبال پدر و مادرش مي گردد.

آنها را به هم رسانديم ، بعد به تن آن پسر لباس نو پوشانديم و آنها را از دست جمعيتي که دوره شان کرده بود ، نجات داديم.

 

*** آقاي کريمخاني نقل مي کردند: در سال 1359 شمسي ، همسرم به ناراحتي اعصاب و عفونتهاي شديد داخلي مبتلا شد.

چند ماه مشغول مداوا بوديم. هر چقدر به دکتر مراجعه کرديم ، نتيجه اي نگرفتيم. در روز سي ام شهريور آن سال ، حال ايشان به حدي وخيم شد که در بيمارستان نکويي قم بستري شد.

در همان حال ، من خودم را با عجله به حرم مطهر حضرت معصومه (س) رساندم و عرض کردم: بي بي جان ! من داراي چند فرزند خردسال هستم. تو را به پدرت موسي بن جعفر (ع) ا زخدا بخواه که عيال بنده شفا بگيرد و به سر زندگي برگردد. مدتي بعد حال ايشان بهتر شد و در نهايت به کلي کسالتش رفع گرديد.

 

*** آقاي مختار شعباني، از خادمين و ذاکرين اهلبيت (ع) نقل مي کردند : بچه اي دو ساله داشتم که به شدت مريض بود. يک شب قرار شد او را نزد دکتر ببريم. چون شب بود و بي موقع، مطب ها بسته بود. با اين حال به همسرم گفتم : شما نياز نيست بياييد : خودم او را به بيمارستان مي برم.

شما فقط يک چادر يا پتو به او بپيچيد، تا سرما نخورد. بچه را به جاي بردن به دکتر مستقيماً به حرم مطهر حضرت معصومه (ع) آوردم و در بالاي سر حضرت، روي زمين گذاشتم و خودم کنار بچه خوابيدم. به حضرت عرض کردم : دکتر اصلي خودت هستي. بچه مرا شفا بده ! اگر شفا نمي دهي، تو را به پدرت موسي بن جعفر (ع) و به دل پر درد جواد الائمه (ع)، از خدا بخواه جنازه من و بچه ام را از اين حرم بيرون ببرند.

لحظه اي بعد ديدم بچه بلند شد و شروع به راه رفتن و من بدون اينکه در اين باره به کسي چيزي بگويم، او را برداشتم و به منزل آوردم به همسرم گفتم : او را به دکتر بردم ! گفت : پس داروهايش کو ؟ حرفي براي گفتن نداشتم. براي اينکه دروغي نگفته باشم، حقيقت را گفتم : بچه را نزد حضرت بردم و ايشان هم عنايت کردند و شفا دادند.

همسرم در حالي که گريه مي کرد، گفت : در همين ساعات که شما رفتيد، خوابيدم و خانمي را در عالم خواب ديدم که به من فرمود : بلند شو ! همسرت آمد و ما بچه ات را شفا داديم.

 

*** يکي از خادمين کفشدار به نام آقاي سيد علي اصغر علوي از اهالي آذر شهر ساکن قم نقل مي کردند: فرزند هشت ساله اي دارم که مدتها قبل، موهاي سر و ابروهايش مي ريخت و رنگ سر و صورتش زرد مي شد. هر کس او را مي ديد، اين حالت را به عيب و بيماري خاصي نسبت مي داد. بارها به دکتر مراجعه کردم، ولي بهبودي حاصل نمي شد.

آمپولهاي تجويزي از سوي دکترها، علاوه بر هزينه مالي،کمياب بود و به ناچار، از بازار آزاد تهيه مي کردم. تزريق آمپولها فقط بايد توسط پزشک متخصص انجام مي شد و هزينه هر تزريق، هفتصد تومان بود که براي من که يک کارگر هستم، مخارج مالي سنگيني را در پي داشت.

روزي يکي از نسخه هاي دارو را به يکي از همکاران خادم به نام آقاي طالبي دادم و از او خواستم که داروها را براي بچه ام تهيه کند. مدتي گذشت. ماه مبارک رمضان فرا رسيد و از طرف حرم مطهر، خادمين و خانواده هاي آنان را براي افطاري به حرم دعوت کردند. در روز دعوت، بچه ام را هم با خود بردم.

آقاي طالبي وقتي که بچه را ديد گفت: داروها را براي ايشان مي خواستيد ؟ گفتم: بله. گفت: تو که در حرم حضرت معصومه (س) کار مي کني، برو شفاي او را از حضرت بگير. در آن لحظه دلم به حدي شکست که بغض گلويم را گرفت و احساس خفگي کردم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز در حرم مطهر خواندم و با بي بي صحبت کردم و گفتم: يا از خدا بخواه او را شفا بدهد، يا مرگش را بخواه؛ چون از اين ساعت به بعد ديگر او را نزد دکتر نخواهم برد.

آن روز سپري شد و تا امروز که فرزندم سيزده سال دارد، به پزشک مراجعه نکرده ام. در حال حاضر کاملاً موهاي سر و ابرو و مژه هايش طبيعي است و شفاي کامل حاصل شده است.

 

*** آقاي اصغر خادم نقل مي کردند: از ناحيه دست ، درد شديدي مرا رنج مي داد: به طوري که در کفشداري قادر به گرفتن کفش هاي زائران نبودم.

يکي از روزها به يکي از همکاران خادم گفتم دستم خيلي درد مي کند. گفت : خجالت نمي کشي در حضور بي بي مي گويي دستم درد مي کند ؟ در جواب گفتم: شايد ايشان نمي خواهد مرا شفا دهد ! دوست خادمم گفت : اينها مثل من و شما نيستند . خيلي ناراحت شدم.

مستقيماً به خدمت خانم، حضرت معصومه (ع) رفتم و عرض کردم: بي بي جان ! ديديد همکارم به من چه گفت ؟ خيلي دلم شکسته است . ساعت 11 شب بود که ديدم يکي ديگر از دوستان همکارم در حال خوردن قرص است . گفتم : چه قرصي مي خوري؟ گفت: قرص اعصاب . گفتم : دست من هم خيلي درد مي کند . يک قرص اعصاب به من داد و گفت : بخور ! ان شاالله خوب مي شوي. من هم قرص را از ايشان گرفتم و خوردم . از آن شب تا کنون ، دستم هيچگونه ناراحتي ندارد و شفاي کامل حاصل شده است.

 

*** يکي از خادمين حرم مطهر حضرت معصومه (س) به نام آقاي عبدا... افسا مي گويد: يک دختر نه ساله که لال مادرزاد و اهل زنجان بود، به همراه مادربزرگش به حرم آورده شد.

معلوم شد که والدين اين طفل از دنيا رفته اند و مادربزرگش او را از زنجان به قم آورده تا شفايش را از حضرت معصومه (س) بگيرد. مادربزرگ پير، در کنار ضريح ايستاده، خطاب به حضرت معصومه (س) مي گفت : اي بي بي ! اين دفعه من به زيارت نيامده ام، بلکه آمده ام شفاي اين دختر را از شما بگيرم.

من، تنها سرپرست او هستم. نمي دانم اگر بميرم، سرنوشت اين بچه چه مي شود ؟ شما مي دانيد من با چه سختي او را تا اينجا آورده ام. در همين حال که پيرزن با حضرت درد دل مي کرد، يک مرتبه دخترک که در کنار ضريح نشسته بود، بلند شد و با زبان ترکي مادربزرگش را صدا کرد.

پيرزن با يک دنيا خوشحالي او را در آغوش کشيد. خادمان پيرزن و دخترک را نزد توليت آستانه بردند. توليت بيست هزار تومان به عنوان کمک هزينه زندگي به آن پيرزن هديه داد و بليت مسافرت براي آنها تهيه کرد و آنها با خوشحالي به زادگاه خود بازگشتند.

 

*** يکي از خادمين حرم حضرت معصومه (س) به نام آقاي ميرزا اسد ا... به سبب ابتلا به مرضي ، انگشتان پايش سياه شده بود . جراحان اتفاق نظر داشتند که بايد پاي او قطع شود تا مرض به اعضاي بالاتر سرايت نکند . شب قبل از عمل ، ميرزا اسدا... را مي شنوند که فرياد مي زند : در حرم را باز کنيد ! حضرت مرا شفا داد .

در را باز کردند و ديدند ميرزا خوشحال و خندان است و مي گويد : در عالم خواب ديدم خانمي مجلله به نزد من آمد و گفت : چه مي شود تور را ؟ عرض کردم : اين پا مرا عاجز کرده . زا خدا شفاي درد يا مرگم را مي خواهم . آن خانم مجلله گوشه مقنعه اش را چند بار روي پاي من کشيد و فرمود : شفا داديم تو را.

عرض کردم : شما کيستيد ؟ فرمودند : مرا نمي شناسي و حال آنکه خادمي ما را مي کني ؟! من فاطمه دختر موسي بن جعفرم .

 

*** آقاي محمد قلي فرخي که از خدمتگزاران حرم بي بي مي باشند، مي گويد: پسرم ابوالفضل با موتور تصادف کرد و حالش بسيار بد بود. از پشت کمر تا جمجمه سر خون لخته شده بود و ممکن بود تا آخر عمر خانه نشين شود. دست به دامن بي بي حضرت معصومه (س) شديم و سلامتي ابوالفضل را از آن حضرت خواستيم.

به زودي پسرم بهبود يافت و همه دکترها از اين بهبودي سريع ، دچار شگفتي شدند.

 

*** يکي از خادمين باوفاي کريمه اهلبيت (ع) که مايل نيست نامي از او برده شود ، براي آقاي شريفي مسئول دفتر کفشداري ، مطلبي را نقل کرده که نوار کاست آن نزد نگارنده اين سطور موجود است و ترديدي در صحت مطالب آن ندارم. ايشان نقل مي کند: ناراحتي کليوي آزارم مي داد و به دکترهاي متعددي رجوع کردم. بعد از عکسبرداري مشخص شد که سنگ بزرگي در کليه ام وجود دارد که بايد با عمل جراحي، يا از طريق سنگ شکن از ميان برداشته شود. به دکتر متخصص کليه گفتم: نيازي به اين کار نيست.

چون ما خودمان دکتر داريم ! روزي براي زيارت و انجام کار به حرم آمدم. در بالاي بام اتاق انتظامات، وضو خانه اي بود. بعد از اينکه وضويم را گرفتم، در هنگام بازگشت، چشمم به گنبد حضرت افتاد، گفتم: بي بي جان ! دکتر من تويي، خودت خوب مي داني که از لحاظ مادي برايم خيلي مشکل است که هزينه عمل را بپردازم. خودت عنايتي کن. از فرداي آن روز ، ناراحتي کليه ام آرام گرفت و اثري از سنگ نبود. وقتي که به دکتر مراجعه کردم ، عکسبرداري کردند و گفتند: سنگ دفع شده است و ديگر مشکلي نداريد.

 

*** آقاي شريفي مسئول دفتر کفشداري حرم حضرت معصومه مي گويد : يکي از کفشداران افتخاري و عزيز ما مي گفتند : ماهها بود که همسرم به درد پاي عجيبي دچار شده بود هر چه براي معالجه به پزشک مراجعه کرديم ، نتيجه نگرفتيم.

اکثر دکترها راجع به علت درد پاي ايشان ، اظهار بي اطلاعي مي کردند. يکي از روزها که همه درها را به روي خود بسته ديدم ، سراغ روپوش خود رفتم تا براي آمدن به حرم آماده شوم. ديدم روپوشم کثيف است. به همسرم گفتم : چرا رو پو ش مرا نشسته اي ؟ گريه اش گرفت و گفت : ديگر توان ايستادن ندارم. چندين سال است شما در خدمت حضرت معصومه (ع) در کفشداري خدمت مي کنيد. از حضرت بخواهيد که درد پايم را شفا دهد. حرف همسرم ، انقلابي در من به وجود آورد. از خودم سؤال کردم که چرا از اول سراغ حضرت نيامدم ؟ در اين حال از خودم خجالت کشيدم. به حرم رفتم.

در کفشداري که بودم ، چند دقيقه با خود خلوت کردم. در آن حال گريه ام گرفت با زبان عاميانه گفتم : اگر همسرم را شفا ندهي ، ديگر به اينجا نمي آيم چون مجبورم در خانه بمانم و از همسرم پرستاري کنم. بعد از چهار ساعت که در کفشداري مشغول بودم ، به منزل بازگشتم. ناگهان همسرم گريه کنان به استقبالم آمد. خيلي تعجب کردم. مدتها بود حتي نمي توانست قدمي بردارد. تعجبم وقتي بيشتر شد که ديدم تمام منزل را تميز و مرتب کرده است. پرسيدم : چه اتفاقي افتاده ؟ گفت : بعد از اينکه شمارفتيد،ساعتي خوابيدم. در عالم خواب ، خانم بزرگواري را ديدم که نزد من آمدند و دستي به پاهايم کشيدند و فرمودند : فلاني کفشدار ما دارد مي آيد. او شفاي شما را از ما گرفت. بلند شو و خانه را مرتب کن و لباس هايش را بشوي و به او بگو که ما از احوالات شما لحظه اي غافل نمي شويم.

 

منبع: عنوان كتاب؛ عنايات معصوميه از زبان خادمين آستانه مقدسه حضرت معصومه (س) - نويسنده : محمد علي زيني وند

فیس بوک Facebook فارسی العربی English
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به اداره کل دانش آموختگان جامعة المصطفی العالمیه می باشد